ذبيح الله صفا

761

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اللّه چه لفط يا چه نامست * كاو ورد زبان خاص و عامست گفتا نيَم از حقيقت آگاه * ليكن همه در تو بينم اين راه تحقيق تو چيست بىتو بودن * زين بيش نمىتوان نمودن هريك باشارتى دويدند * كردند بيان چنان كه ديدند در ديدنشان شكى نباشد * ليك آنهمه جز يكى نباشد آن ديده كه آن دويى نبيند * جز وحدت معنوى نبيند در راه تو اى غريب دلتنگ * بيرون ز تو نيست هيچ فرسنگ بيگانه ز آشنايى ماست * پيوستن او جدايى ماست ( از زاد المسافرين ) اوّل قدمى كه عشق دارد * ابريست كه جمله كفر بارد منصور نه مرد سرسرى بود * از تهمت كافرى برى بود چون نكتهء اصل گفت با فرع * ببريد سرش سياست شرع در عشق نه شكّ و نه يقين است * نه چون و چرا نه كفر و دينست آنان كه ز جام عشق مستند * حق را ز براى حق پرستند دل حق طلبيد و نفس باطل * اين عربده نيست سخت مشكل چون در نظر تو ما و من نيست * او باشد و او دگر سخن نيست مىبين و مپرس تا بدانى * مىدان و مگوى تا بمانى سر بر قدم و قدم بسر نه * و آنگه قدم از قدم بدر نه بىنام‌ونشان شو و نشان كن * بىكام و بيان شو و بيان كن تو جام جهان‌نماى خويشى * از هرچه قياس تست بيشى ( از زاد المسافرين ) اين طرفه حكايتيست بنگر * روزى مگر از قضا سكندر مىرفت و همه سپاه با او * صد حشمت و مال و جاه با او